سلام وبلاگ عزیزم
معذرت می خوام ازت که فیلتری! معذرت می خوام که تو هم داری وسط معرکه ی خشک و تر می سوزی.
دلم برای حال و هوات و امکانات و محیط وردپرس تنگ شده بود.
می دونی چند وقته آپ نشدی؟😦
 
نمی خوام زیاد برات بحرفم. فقط اومدم بگم که هیچ وقت یادم نمی ره اینجا رو، وردپرس رو و لحظه هایی که توی این وبلاگ گذروندم.
😦
 
اگه دلت اومد منو ببخش وبلاگ عزیزم.
باشه؟
 
خداحافظت
سلام
امیدوارم که حالاتتون خوب وخوش باشه..
.
.
راستش،دوتا مجله داریم که یکیش مال سال 1346 هست ویکیش سال 1366..
خیلی فضای این مجله ها برای من جالبه..
آگهی هاش..خبراش..مقاله هاش..عکساش..نوع نگارشش و….
خواستم عکس بگیرم وبراتون چندتا از قسمتهاش رو بذارم اما عکسایی که با گوشیم گرفتم،زیاد واضح نشد..
واسه همین گفتم هروقت دوربین خریدم،عکس میگیرم ومیذارم اینجا تا شما هم ببینید..
یه چیزی که برای من جالب بود..لحن نوشته هاش بود.. مثلاً سخن سردبیرمجله ای که اسمش «جوانان»  هست.
.سردبیراین مجله،عیدرو تبریک گفته.. با یه زبان صمیمی وگاهاً محاوره ای..
——————————————————-
شاید این پست کمی طولانی بشه ولی حالا که حرف از این مجله ها زدم.. میخوام قسمتهاییش رو اینجا بنویسم..
مجله ی»سپیدوسیاه»،خردادماه 1366..
دوقسمت از قسمتهایی رو میذارم که  به» بررسی ونقدفیلمهای هفته » میپردازه واسم صفحه  اش هم» فیلمها وسینماها » هست..
دربالای همین صفحه عبارت «از:پیام» به چشم میخوره..که فکرکنم همون نویسنده ی مطالب این صفحه باشه..
البته قسمتی از مطالب این صفحه به صفحه ای دیگر ازهمان مجله رجوع  داده شده (بقیه در صفحه ی…)
راستی،من به رسم الخط واملای اصل مجله مینویسمشون..
وحالا،بعد از توضیح:
.
.
تجدیدنظر در سانسور آگراندیسمان!
بعد از دوهفته وخورده ای که فیلم«آگراندیسمان» روی پرده بود وکلی خلایق آنرا دیدندوهرکس که باید از راه بدر میرفت بدر رفت تازه سانسور محترم متوجه شده که ای داد بیداد،مثل اینکه فیلم یک مقدارصحنه های نـابـاب دارد که از زیردستشان دررفته و خلاصه هول هولکی بلندشده وبجان فیلم افتاده اند ویک مقدارش را زده اند که: جلوی ضرر را از هرکجا که بگیری،منفعت است!
بعدازدوهفته نمایش،فیلم  اگراندیسمان باحذف تقریبا تمام صحنه  (……………) * وآن پارتی شبانه ودود کردن سیگارهای آن چنانی نشان داده میشود. ظاهراً تجدیدنظرسانسور علتی پشت پرده باید داشته باشد. این علت پشت پرده غالباً وجود بعضی مصلحان وخیرخواها ن است که به قوت هرچه تمامتر نگران مصالح اجتماعی هستند واز این در وآندر میشنوند که در شهر دارند یک فیلم ناباب نشان میدهند ونـــــــاچار بـــــــا دلخوری وبی میلی تمام بعد از قرنی میروند به سینما وفیلم را میبینندو میبینند که بعله، بدجوری حیثیت اجتماع جریحه دارشده   و  باید جلوش را گرفت …   بعدش هم تلفن وابراز وحشت وتذکر وتوجه دادن وخلاصه چه نشسته ای که 20 دقیقه دیگر از «آگراندیسمان» پرید    ..
کاش سانسورما آنقدر که به وجــــودیت واستحکام عقیده خود اطمینان داشت که این جور  «چغولی»هــــا در تصمیمات آن نتواند اثری داشته باشد…حیف که ندارد.
.
.

*:دوستان،اولش نوشتم چیزی که توی مجله بود ولی چون دوتا معنی میداد،به جاش نقطه چین گذاشتم..

——————-
کاسه های گرمتر از آش
بعضی از نمایش دهنده های فیلم توی این مملکت شده اند کاسه گرمتراز آش. یعنی ازترس سانسور(خوب بیچاره ها تقصیری هم ندارند،چشمشان تـــرسیده   !) پیش پیش فیلم را خودشان سانسور میکنند. نمومه اش فیلم این هفته ، « سفر » است. داستان فیلم به اوضاع مجارستان در1956 برمی گردد وقیام مردم این شهرعلیه قوای روس که بالاخره منجربه شکست آنهاشد.
درنمایش اول فیلم ، چندسال قبل ، آن را تمام وکمال دیدیم حالا در نوبت دوم نمایش میبینیم که هیچ اسمی از متخاصمین نیست ونه فقط معلوم نیست اینها کی اند که باهم درافتاده اند بلکه با حذف بعضی صحنه ها (جنگ خیابانی،فصل مربوط به فرارسیدن یک بازرس روس وشکنجه دادن آن اسیرمجار ) و با عملیات محیرالعقول در دوبله نفس مبارزه را نفی کرده اند.
درفیلم صحنه ایست که یک عده پـارتیزان مجار جلوی یک اتوبوس حامل عده ای تـوریست خــــارجی را میگیرند ویکی از توریست ها یک بسته شکلات به یک دخترپارتیزان تعارف می کند. دخترک میگوید: ما به اسلحه احتیاج  داریم نه به شکلات..  بعد اضافه می کند که به مردم دنیای آزاد بگوئید که اینجا ها چه خبر است وبگوئید به ما کمک کنند .
در دوبله دختره می گوید: ما بصلح احتیاج داریم نه به شکلات! وبعد:  به آنها (؟!)  بگوئید ما با کسی جنگ نداریم وخواهان صلح وآرامشیم(پس معلوم میشودمرض  دارند که تفنگ دست گرفته اند!)
خلاصه که،خیمه شب بازی غریبی است!با ین میگویند نمایش فیلم وتماشای فیلم..  بیچاره تماشاچیان محترم که باید زور بزنند  وازاین فیلم ها داستانی،احساسی،حرفی وچیزی استخراج کنند !
———————————————————-
.
.
امیدوارم که خسته نشده باشید از خوندنش…
هرچندبه نظرمن اگه همه ی این قسمتها رو مینوشتم ومیخوندین هم،خستگی نداشت..
پست نسبتاً طولانی ای بود،معذرت میخوام
ماناباشیدوشادوموفق
یاحق

13.jpg (545×367)
سلااااااااااام
وووووییییییییییی…
چقده وقته آپ نکردم
زیاد این مدلی ننوشتم که گزارش روزانه باشه وازاین چیزا..
راستش نوشتم یه چیزی توی همین مایه ها،که آپ کنم..اما همش رو پاک کردم..🙂
دوباره هم نوشتم وآپ هم کردم اما باز پاک کردم..
.
.
اینا رو میگم تا خودم همیشه یادم باشه:
روزهامون میتونن خوب باشن،قشنگ باشن…لذت بخش باشن
مهم اینه که خودمون بخوایم..
اون وقت اگه دیگران نخوان،اونقدر خواستن خودمون قدرتش زیاده،که به نخواستن دیگران غلبه میکنه..
میتونیم،غصه هامون رو واسه خودمون تا آخرین درجه کوچیکش کنیم وشادیمامون رو تا آخرین درجه بزرگ..
میتونیم همه چیز رو بسپاریم به دستهای قوی خدا
وبهش بگیم که دستهامون اونقدر ضعیفه که اگه توی دستهای مهربونش نباشه،دیگه کاری ازمون ساخته نیست..
اگه حواسم به حرف عزیزدلی که بهم گفت:»امید یعنی خدا» باشه،میفهمم چطورباید خدا رو برای همیشه کنار خودم داشته باشم..
.
.
خداحافظتون باشه همیشه..
ماناباشید وبرقرار
یاحق
سلام
انتخاب رشته ام رو هم انجام دادم..اماتا بیاد ثبت بشه،یه چندنفرکلی استرس برشون حاکم شد..
اینم یه جورشه دیگه، یاه یاه یاه…
مهلت انتخاب رشته رو تمدیدکردن..منم روزچهارشنبه،ظهربودفکرکنم،رفتم واسه انتخاب رشته وبنا به دلایلی تصمیم گرفتم انتخاب رشته رو انجام ندم اون موقع وبگذارم واسه ساعتهای آخر روز پنجشنبه..یعنی روزی که مهلت تموم میشد..
بهم گفتن میخوای اینکار رو بکنی،نذار واسه ساعتهای آخر…منم توی ذهنم بودکه حول وحوش ساعت 11 شب برم واسه انتخاب رشته..خب نیم ساعت که بیشترطول نمیکشید..
هنوزساعت 11 نشده بود،داشتم تی وی میدیدم وکماکان بهم گوشزد شد که،نذار واسه ساعتای آخر….
همینطور نشسته بودیم که یهویی،حدودساعت 22:45 برق خونه رفت..
واااااااااااااااااای،خاک وچوکم شد..
اگه برق نیادتا12 چی؟؟
یه ذره که گذشت،مامانی گفت بزنگ به دوستت که اون واست انتخاب رشته کنه..
گفتم مامان،برق اونا هم همزمان با ما میره..هییییییییییی..
یه عزیزدلی هم وقتی فهمید برقمون رفت،ازم خواست به اون بدم انتخاب رشته رو..
ولی تصمیم گرفتم تا ساعت 11:30 صبرکنم واگه برق نیومد،اون وقت………..
زنگیدم اداره برق،اون که تلفن رو جواب داد،گفت یه ده بیست دقیقه دیگه میاد..
خیلی بدبود خب..خودم که داشتم سکته میزدم،هیچ..
چندنفردیگه هم استرس شدیدگرفته بودشون..
ولی من همچنان ریلکس نشسته بودم،ساعت11:25 بودانگارکه برق اومد..
ازجام پریدم پای سیستم،با یه ذره تامل واسه رسیدن برق به سیستم،روشنش کردم..
بدو بدو کانکت شدم وسایت رو آوردم وشناسایی کردم وسه چهارتاکداول رو وارد کردم و…
….وبرق رفت😦
اس ام اس دادم دوستم،جواب نداد..زنگیدم ،گفت بیرونم ولی خونه مون هم برق نداریم..
زنگ زدم به شقایق صحرایی،گفت بیرونم..
زنگ زدم به گل نیلوفرآبی،گفت کامپیوترم مشکل داره..
زنگ زدم به گویای خاموش،گوشیش خاموش بود..
زنگ زدم به گلها،اینترنتش مشکل داشت..
زنگ زدم به رز صورتی،یکی ازخطهاش خاموش بود،اون یکی رو برنداشت..
زنگ زدم عسل،برنداشت..
زنگ زدم به حس غریب،…..ساعت 12 بود
حس غریب برداشت،همون موقع آنلاین  بود،سایت رو آورد وشناساییم کرد،وقتی داشتم کدها رو میخوندم،ساعت از12 گذشته بود..
وساطای کدخوندنم،برق اومد..
وقتی همه ی کدها رو وارد کردوتایید رو زد،دوباره سیستم برگشت به همون صفحه ی ابتدایی شناسایی،دوباره شناساییم کرد،ازحس غریب خداحافظی کردم وگفتم الان آنلاین میشم..
برام اس ام اس داد،گفت انجام شد..
خودم کانکت شدم،صفحه ی انتخاب رشته ام رو دیدم،چک کردم،اصلاحش کردم یه ذره و……
.
.
اما خب،بالاخره انتخاب رشته ام انجام شد..🙂
ساعت 1 واینا بودانگاردیدم که سایت هنوز هم میشد انتخاب رشته انجام بده..
جمعه هم میشد…شنبه رو تا حدودساعت 12 ظهرمن دیدم،انگاربازهم میشد انتخاب رشته انجام داد..درصورتی که هنوز مهلتش رو نوشته بودتا پایان روز پنجشنبه…
.
.
ازتک تک دوستام معذرت میخوام که دیروقت مزاحمشون شدم،اکثرا بدون احوالپرسی وبد باهاشون حرف زدم ونگرانشون کردم..
ازحس غریب عزیزم،خیلی خیلی ممنونم که این لطف رو کرد..
.
.
همینطور ازکسی که بودنش توی اون لحظات،مثل همیشه  قوت قلب بود،وسرشارازاسترسش کردم معذرت میخوام..
ازمامانی گلم،که کلی حرص خورد عذرمیخوام..
خدای مهربونم رو یه عالمه سپاس واسه اینکه تنهام نذاشت ونمیذاره ونخواهدگذاشت..
.
.
نماز،روزه هاتون قبول
ماناباشید
یاحق

سلام
خیلی وقت میشه که آپ نکردم…
روز دوست داشتنی ای هست…
میخوام این روز رو به خودم اول ازهمه تبریک بگم..
امروز،یعنی،اولین روز از امردادماه تولد خود خودمه..
روزی که خودم خیلی دوستش دارم..
خیلی ها میگن که یک سال بزرگترمیشیم وباید ناراحت هم باشیم که یه سال پیرشدیم وبه این فکرکنیم که آیا واقعایک سال زندگی کردیم واینااااا..
اما من خودم روز تولدم رو نمیخوام به این چیزا فکرکنم..
چون روز مهمیه برام..
ساعت تولدم،یه ذره از حس سال تحویل رو داشت..به ساعت ودقیقه هاش نگاه میکردم و…
وووووووووییییییییییی…چقده قشنگه این روز..
یه عزیزدلی بهم گفت،نمیدونم به خودم تبریک بگم تولدت رو یا به خودت…
این جمله منو سرشاراز انرژی کرده..سرشارازحس دوست داشتن..
درادامه هم همین عزیزدلم افزود که،امسال روز تولدت،روزتولد حضرت علی اکبر(ع)هم هست،ونور علی نورشده..
.
.
خدای مهربونم،بابت اینکه هستم وبابت اینکه بودنم رو سپاسگذارم،ممنونم..
میدوینی چرا اینو میگم؟؟چون آدم خیلی باارزشه اگه قدر بودن خودش رو بدونه..
خدای عزیزم،ازت خیلی خیلی ممنونم بابت لحظه لحظه ای که باهام بودی ،بابت لحظه لحظه ای که باهام هستی وبابت لحظه لحظه ای که باهام خواهی بود
خداجونم،مرسی منو بپذیربه خاطر اینکه بهم لطف ومحبت کردی ومنو کنار کسایی که دوستم دارن وکسایی که دوستشون دارم،قراردادی..
خدایا،خیلی عزیزییییییییییییییییییییییییی،خودت عمر با عزتم بده..
.
.
وحالا شما دوستای خوب من،حضورتون رو سپاس..
تولدم رو بهتـــــــــــــــون تبریــــــــــک میگم—«حالانگید چه ازخودراضی هاااا»
همیشه شاد باشید ودرپناه خدا،مانا

معذرت،خب؟؟

منتشرشده: ژوئن 11, 2010 در دل نوشته هاي پنجره اي
سلام+دنیا دنیا شرمندگی..
دوستای خوبم،معذرت میخوام…منوببخشید…
ببخشید که ناراحتتون کردم وشاید نگران…
دیشب یه سری موضوعات دست به دست هم داده بود که پنجره اعصابش خط خطی بشه..
یکی ازاین موضوعات;) زیاد هم بد نیست..
یعنی تلخه ها ولی شیرینه…
یاه یاه یاه…واااااااااای،بازم دارم مشکوک میحرفم:))
خب دیگه چیکارکنیم..پنجره است دیگه..
خلاصه اینکه،روزی بود روزگاری،پنجره نشسته بودتوی خونه شون..
مثل همیشه لبخندگوشه ی لبش بود،که…………………..
نه دیگه،نشدااااااا…دههههههههههههههه…
فقط خواستم بیام ومعذرت بخوام..این وردپرس هم ازدست ما آسایش نداره..
با آپهای یهویی من،بیچاره شوکه میشه هی..
امیدوارم که پنجره رو ببخشید،اونم سعی میکنه ازاین کارای یهویی انجام نده(البته سعی میکنه..)
این تلخیها هم گرچه تلخه اما لایه های زیرینش وانتهای امیدوارکننده اش چیزی داره،که جبران تمام تلخیها رو میکنه انشاالله…
اون وقته که یه آپ میکنم با عنوان:»بفرمایید شیرینی..«
یاه یاه یاه…باز جومنو گرفت…اما عنوان قشنگی شد،میذار م باشه:)
منظورم اینه که تلخیها ازبین رفته وجاش شیرینی نشسته..
بابا هربفرمایید شیرینی که ازاون شیرینیاانیست..دهههههههههههه..
.
.
برای همتون دلی مملوء ازآرامش وشادی آرزو میکنم..
دستتون همیشه توی دست خدای بی همتا
——————————————————————————-

پ،ن:» ممنون میشم که توی کامنت بگین معذرت خواهیم،مورد قبول واقع شده🙂 «

این روزها…

منتشرشده: ژوئن 5, 2010 در دل نوشته هاي پنجره اي
1zgb3np.jpg (900×675)
سلام..
این روزها بیش ازاندازه حساس شده ام…برای هرمسئله ی کوچکی..
حتی مسائلی که ذره ای ارزش ندارند،آنقدربرایم مهم میشوندواعصابم را بهم میریزند که……….
این خیلی بداست…
این روزها به شدت ملاحظه کارشده ام…ملاحظه ای که نمیدانم ازکجا دارد آب میخورد..
این روزها،ریزه کاری ها پیش چشمم آنقدربزرگ میشوندکه دریک لحظه،دریک آن،تبدیل میشوندبه یک درد وبعد هم به یک شعر..
هنوز نفهمیده ام این خوب است یا نه…
اما بعضی مواقع کام مرا تلخ میکندوبعدهم شعرمرا…واین تلخی،به من اجازه ی شکوفایی میدهد..
نمیدانم خاصیت بهاراست یا خاصیت من،که این روزها برای لحظه لحظه ی زندگی ام شعری دارم
حتی شده یک مصراع…
.
.
تنهاکه باشی،شعرسرازیرت میکند..این تجربه ی همیشگی من است
البته نه تنهایی مطلق وهمیشگی..مثلا تنهایی قدم زدن
تنها قدم زدن،آنهم درشهرزیبای خودم اصفهان…
راحت قدم زدن،بی آنکه ببینم چه کسی به من نگاه میکند..
یا چه کسی برایش مسخره است که یک دخترچادری مثلا محجوب،روی جدول خیابان راه میرود…
وشاید با جاری شدن شعری درذهنش لبخندمیزند…
ومن چقدردوست دارم قدم زدن روی لبه ی حوضی که یک سرپارک را به سردیگرش وصل میکندو
فواره های وسط آن آب را به صورتت پخش میکند…
البته این را ازقلم نیندارم که اگرلب جدول،کسی که میخواهی دست تورا بگیردوهمراه با تو لبخندبزند وشعربگوید،محشرترین تصویردنیا را ساخته ای..
وشاید دروغ نگفته باشم اگربگویم که منتظرساختن محشرترین تصویردنیاهستم…
.
.
این روزها دلم نمیخواهد ساده ازچیزی بگذرم…حتی بعضی همین سخت گیری ها عذابم میدهد
امادلم میخواهدوقتی درجایی هستم،با تمام وجود باشم…
باتمامی وجودم…
دلم میخواهد راه که میروم زمین را حس کنم،هوارا بچشم ودرخت را بوکنم
وخدارا لمس کنم…
.
.
راستی،میخواستم چیزدیگری بنویسم
اشکالی ندارد…
.
.
ماناباشید

———————————————————————–

پ ن:وبلاگ شعریَم را احداث کرده ام ولی هنوزشعری نثبتیده ام،خوشحال میشم اونجاهم همراهیم کنین..